بندی که ندارم

 

 

کافه و کافه نشینی را همیشه دوست داشتم. دوست داشتم که یک کافه داشته باشم و فارغ از همه مسایل پیرامونم وقتم را در کافه بگذرونم. دوست داشتم با مردمی که با کافه می آیند  گپ و گفتی راه بیندازم و از دغدغه ها و مسایل ریز و درشت مشترکمون حرف بزنیم. نمی دانم چرا. شاید چون یک حس باکلاس بودن را بهم منتقل می کنه . مثل اینکه وارد کافه ای بشم و برم سر میز همیشگیم. با دوستانی که همیشه آنجا هستند سلامی بکنم به کافه من (café man )بگویم همون همیشگی و پیپم را در بیاورم و یک دل سیر فقط قهوه و پیپ در ذهنم جاری بشود.

هفته پیش بود به کافه جدید یکی از دوستانم رفتم و با او در مورد راه و رسم کافه زدن صحبت کردم. اول فکر می کردم که کافه زدن کار راحتیست ( البته این فکر را برای تمام شغل ها و پیشه ها به غیر از شغل خودم هم می کنم). اما حالا حرفم را پس می گیرم. برای یک کافه زدن باید هفت خوان رستم را طی کرد که شاید مهم ترینش همان نظام رقدرت بوروکراسی باشداگر بخواهی یک کافه ساده بزنی شرایط زیادی باید دارا باشی مثل اینکه مکانی با زیربنای بالای پنجاه متر داشته و یا اجاره کرده باشی( کافه به کسی تعلق می گیره که این مکان را دارد یا اجاره کرده است). این مکان نباید زیر زمین باشد و تمام ابعاد کافه باید از دور مشخص باشد تا برادران ارشادیمان بتوانند در صورت نیاز افراد ارشادی را شناسایی کنند. کافه ای ها باید گواهینامه سلامت دریافت کنند. نکته جالبی هم هست که اداره اماکن  اجازه دایر کردن کافه را در بعضی از خیابان ها نمی دهد.موارد دیگری هم هستند که می شناسید مانند عدم استعمال دخانیات و مدت پذیرایی و حجاب اسلامی و .... که باید رعایت شود که اگر تخلف در یکی از این موارد به چشم اداره اماکنی ها برسد کافه شما تعطیل است. منوی شما هم باید در یک چارچوب خاص باشد. مثلا همان نوشیدنی سرد و گرم و خوراک مثل هات داگ و هات چیپس.و نکته دیگر هم اینکه برای تجهیزات و دکور خوب همچنین اجاره بها نیاز به سرمایه بالایی دارید.

اگر شما هم کافه باز باشید حتما مواردی مغایر با این شرایط دیدید که خب حقم دارید. چون مثلا حودم در کافه ای بودم که مساحتش کمتر از بیست متر بوده و یا در زیرزمین بوده. اینجاست که همان بند "پ" معروف خودنمایی می کند . بندی که تمام قوانین در برابرش سر تعظیم فرود می آورند.آخر شب به این فکرکردم که منی که این بند را ندارم بهتر است به کافه دیگران بروم تا اینکه خودم کافه ای بزنم.

زمانی برای تنبلی

ماه رمضان دوباره سر رسید تا ما بازهم به خودمان بقبولانیم که چقدر تنبلیم. کلا ایرانی جماعت همیشه تنبل بوده و هست. جالبه که برای خودمان افق چشم انداز بیست ساله طراحی می کنیم و مرتب از ایران1404 سخن به میان می آوریم و حتی اخیرا هم از فرستادن انسان به فضا حرف می زنیم اما پای عمل که وسط میاد طور دیگری رفتار می کنیم. یه صورت عادی که بیشترین تعطیلات رسمی در دنیا را داریم. بیایید به کشور مستکبر و فاشیست و بد ! آلمان نگاهی بیندازیم.آنها در سال 12 روز تعطیل رسمی دارند و کارمندان مجاز به استفاده از تنها ده روز مرخصی با حقوق هستند. ما در ایران حدود سسی روز تعطیل رسمی داریم( که گاهی به خاطر گرمی هوا!! بیشتر هم می شود) و سی روز هم مرخصی با حقوق. ساعت کار در کشور های دیگر هشت ساعت است. در ایران کارمندان دولتی در حالت عادی ارهفت و نیم تا دو نیم یعنی هفت ساعت کار می کنند. البته بیشتر کارخانه جات هشت ساعت کار می کنند.

از بهره وری هم حرفی به میان نمی آورم که واضح و روشن است.

 

 دیروز خبری خواندم   که ساعت کار بانک ها را در این ماه تشریح می کرد. مثلا "ادارات و واحدهای ستادی بانک های دولتی در استان تهران، فعالیت اداری خود را ساعت 9 صبح شروع و ساعت 14 خاتمه دهند."

خیلی خوشحالیم که با این حجم از روز کاری و این میزان بهره وری تازه در روز پنج ساعت کار می کنیم. با تمام ا حترامی که برای کارمندان دولت قائلم می خواهم بپرسم میزان اختلاف سه ساعته ای که بین کار در ماه رمضان است با آن چیزی که باید باشد را کجا جبران می کنند؟ آیا حقوقی هم که می گیرند درست است؟

مشکل در همین جا هم به پایان نمی رسد. معاون اول رییس جکهور آقای دکتر (!!) رحیمی اخیرا گفته است که می توانیم کمبود ساعت کاری را " دور کاری" انجام دهیم . یعنی برویم در خانه کار کنیم. مثلا همین کارمندان بانک مثلا در خانه شان قبوض مردم را تحویل بگیرند. یا کارگران کارخانه رب گیری بروند در خانه شان ادامه کار دهند. والا  

تا بیکران موسیقی

 

دیشب اولین شبی بود در عمرم که توانستم به یک کنسرت درست و درمان بروم. اینجا در اصفهان سالنی نداریم که برای کنسرت باشد و یا حداقل از سیستم صوتی خوبی جهت اجرا بهره مند باشد و گنجایشی بیشتر از هزار نفر داشته باشد. هر خواننده ای که به اصفهان می آید (که شاید در کل سال پنج خواننده هم نیاید چه برسد به اینکه خواننده یا موزیسین درجه یک باشد) سالنی متفاوت با دیگری انتخاب می کنند. البته این مشکل در بقیه شهر ها هم هست ( البته در تهران اوضاع کمی بهتر است . تالار وزارت کشور ، تالار وحدت و اخیرا سالن برج میلاد).

اما این بار کیهان کلهر و گروه همنوازانش به اصفهان آمده بودند و سه شبی به اجرای مراسم می پردازند. این فرصت خوبی بود برای دوست داران موسیقی که از نزدیک این استاد بزرگ را ببیند و با شیوه اجرایش آشنایی پیدا کنند.

کنسرت در تالار رودکی که در اصل سینماست اجرا شد. گنجایش سالن حدودا هزار نفر بود که کل سالن دیشب پر شد . طبق عادت مرسوم کنسرت ها، مراسم با سی و پنج دقیقه تاخیر شروع شد. هنگام ورود کیهان کلهر حاضران به صورت ایستاده چند دقیقه ای به تشویق استاد پرداختند. قسمت اول که بداهه نوازی شاه کمان( ساز ابداعی ایشان ) و سنتور بم بود چهل و پنج دقیقه طول کشید. این قسمت به قدری فوق العاده بود که همه محو شیوه کار این دو نفر شده بودند ( کیهان کلهر و علی بهرامی) .  عظمت کار دو استاد به خوبی قابل دیدن بود. در تکنیک اجرا و خارج نزدن و قدرت نوازندگی ممتد هر دو به خوبی عمل کردند. تنفسی بیست دقیقه ای داده شد و در ادامه بقیه گروه هم به این دو نفر پیوستند و با اضافه شدن دف ، تنبک ، رباب ، تار ، نی و حمیدرضا نوربخش به عنوان خواننده، یک ساعت و  بیست دقیقه به اجرای قطعاتی در دستگاه نوا پرداختند. در انتهای مراسم هم مردم به قدری ایستاده گروه را تشویق کردند که یک قطعه هم به یاد استاد پرویز مشکاتیان نواختند .

اما این مراسم هم ایراداتی داشت :

اول همانطور که گفتم تاخیر در اجرای مراسم بود. اما نبود سیستم صوتی خوب هم کاملا مشخص بود. باند های صدا فقط در جلوی تالار بود و نتوانسته بودند باند ها را به صورتی بچینند که کانون صدا در وسط سالن باشد و صدا به صورت کاملا استریو به گوش مخاطبان برسد. دیگر هم بد سلیقگی مسولین بود که حداقل تلاشی برای تزیین مراسم به خرج نداده بودند و از پرده رنگی که به رنگ زرشکی خاک گرفته بود برای پوشش پرده نقره ای استفاده کرده بودند. سیستم تهویه هوا سالن هم از مشکلات موجود بود.

اما از حق نگذریم که مزیت های کنسرت چندین برابر معایبش بود. صمیمیت و سادگی که در کیهان کلهر می بینید ( همچنین گروهش) در کمتر استاد موسیقی می توانید ببینید. موسیقی دانی که شناخته شده ترین موزیسن ایرانی است که با موزیسین های معتبر خارجی نظیر یویوما و اردال ارزنجان کار کرده است.

از سازمان ارشاد اصفهان هم تشکر می کنم که مجوز برگزاری این مراسم را داد. ( برای اینکه بدانید پاچه خواری نمی کنم باید بگویم تبریز مجوز برگزاری کنسرت را به این استاد نداده است . وای بر ما)

مراسمی که قرار بود از ساعت 21 تا 23 به طول بینجامد  در ساعت دوازده و ربع به پایان رسید تا یکی از خاطره انگیز ترین شب های موسیقی من رقم بخورد.

 

من ... را دوست دارم

شاید خیلی از شماها بعد از خواندن این پست مرا مسخره کنید. شاید هم با خودتان بگویید که عجب خودشیفته ای هستم من. اما چه تشویقم کنید چه تقبیح ، من این کار را کردم و دوستش داشتم.

یادتان می آید از جایزه ای بیست هزار تومانی بانک صحبت کرده بودم و بدبیاری هایی که نصی

 بم شد؟ حتما فکر می کنید بازهم بدبیاری آوردم؟ نه   . پس فکر می کنید قیافه آدم های خیر را به خودم گرفتم و پول را به خیریه اهدا کردم. ؟ نه .اینقدر ها هم دست و دلباز نیستم!

جریان از این قرار است که امروز رفتم و تمامی پولم را آلبوم موسیقی خریدم. بعد از آن هم کاغذ کادویی خریدم و به بهترین نحو که بلد بودم آلبوم ها را کادو کردم. و همه اش را هدیه دادم به ... ( دوست دخترم . هه هه  هه     نه) .همه اش را به خودم هدیه دادم.

احتمالا این جمله معروف را شنیده اید که آنچه باعث خوشحالیتان می شود را به خودتان هدیه

  کنید. من هم دقیقا همین کار را کردم.

قبل از اون داشتم به این موضوع فکر می کردم که با این بیست هزار تومان چکار می تونم بکنم؟ گفتم میشه دوباری پیتزا خورد. یا می تونم توی جیبم بگذارم تا هر جایی نیاز داشتم خرجش کنم. اما بعدا فکر کردم یک کاری بکنم که برایم ماندگار باشه و خاطره ای ازش داشته باشم. چه خوب چه بد. 

احتمالا  فکر کادو کردنش کارمسخره وپرخطری بود . در لحظاتی احساس کردم با نگاه عاقل اندر سفیه اعضای خانواده روبه رو شدم ( چون زمانی که کادو را در دست من دیدند فکر های بدی در مورد ارتباط های من با دیگران کردند) آخه یکی نیست بعه آنها بگوید آیا به قیافه معصوم من می خورد که برای یک جنس مخالف کادو بخرم . نه شما بگویید . استغفراله

 به کسانی که فکر  نمی کنند که کارم مسخره است ( حتی کسانی هم که فکر می کنند کارم مسخره اشت) پیشنهاد می کنم یکبار این کار را تجربه کنید.  ضرری ندارد.


 پی نوشت: استاد محمد نوری هم به دیار باقی شتافت تا سال های نحس موسیقی ایران ادامه یابد. روحش شاد.