اسطوره

 

 

استاد پرویز مشکاتیان

 

خیلی سخته . کسی را برای خودت اسطوره کرده باشی و فکر کنی یک روز می تونی شبیه اون بشی ولی یک روز خبر بهت بدهند که اسطوره ات رفت. هر چقدر فکر می کنم می بینم به این زودی ها رفتنی نبود. شاید برای سنتور نواز ها دو اسطوره وجود داشت : یکی فرامرز پایور و دیگری همین پرویز مشکاتیان. اما حالا فقط فرامرز پایور مانده که ایشان هم به خاطر آرتورز دیگر نوازندگی نمی کنند.

از وقتی خبر فوت ایشان بهم اس ام اس زدند مرتب به خودم می گفتم که شایعه است . مدام کانال های تلویزیون را مرور می کردم ببینم آیا واقعیت دارد یا نه؟ وقتی در سر تیتر خبرها نمی گفتند به خودم امید می دادم اما وقتی تا انتها نشستم ، دیدم که به عنوان آخرین خبرها در حد ده ثانیه به این موضوع پرداخته می شد تحت این عنوان که " استاد پرویز مشکاتیان امورز صبح بر اثر ایست قلبی در منزلش در گذشت. از ایشان آثاری همچون آساتن جانان و ... بر جا مانده است" نه کلیپی، نه فیملی، نه حداقل قسمتی از ساز زدنشان . هیچکدام. روز به روز از رسانه ملی متنفرتر می شوم. یادم می آید زمانی که هواپیمای ارتشی ها که خبرنگاران هم در آن هواپیما بودند سقوط کردند آنقدر تصاویر و کلیپ های مختلف از تک تک خبرنگارها نشان دادند که اسم همه آنها را حفظ شدیم ولی از فرماندهان ارتشی هم که در این هواپیما بودند فقط عکس هایشان را یکبار نشان دادند. حالا هم اگر یک خبرنگار بر اثر ایست قلبی فوت کرده بود احتمالا تمام برنامه هایشان را قطع می کردند و این خبر را به همه اعلام می کردند.

استاد مشکاتیان رفت تا برای همیشه داغ اجرای زنده ایشان بر دلم بماند.

پ.ن: چند ماه پیش بود که دوستم(حکمت) را براثر تصادف از دست دادم حالا هم استاد مشکاتیان را. نمی دانم تا آخر سال چه اتفاق های دیگری در راه است.

 

نه چندان دور

سال های نه چندان دوری بود که با شروع ماه رمضان جنگ و جدلی بین فامیل شکل می گرفت که کدام بزرگ فامیل اول مهمانی افطاری بدهد و بهترین روز به کدام خانواده برسد . حالا هم هست اما با رنگ و بوی کمتری. یادم هست حدود ده سال پیش خانه ما به جهت افطاری اول معروف بود. افراد زیادی را دعوت می کردیم و دور هم لحظات خوشی داشتیم. همین که بهانه ای داشتیم که همدیگر را ببینیم بهترین خاصیت این مهمانی ها بود. نمی دانم امسال چی شده که تازه به یک مهمانی دعوت شدیم آن هم بعد از بیست و سوم. بحران مالی رخ داده یا دلیل دیگری که بیشتر ماها در ذهنمان به آن رسیدیم.

سال های نه چندان دوری بود که اکثر مردم روزه می گرفتند و خورد و خوراک در خیابان ها و به صورت علنی کمتر بود. یادش بخیر برای اولین بار بود که در مهدکودک وقتی مدیر مهد از جمعی از ما پرسید که کی روزه است من با خوشحالی گفتم من روزه سر گنجشکی گرفتم و برای اولین بار بود که به خاطر یک فریضه دینی به خودم افتخار کردم. امروز زمانه عوض شده. زمانی که در سلمانی بودم ، بین دو سه نفر مشتری و نزدیک های افطار وقتی پیرایشگر عزیز پرسید که روزه ای و من جواب مثبت دادم گفت از ابتدای صبح تا الان تو اولین نفری هستی که روزه ای. نمی دانم باید چه حسی بهم دست می داد اما حس خوبی بهم دست نداد. بگذریم از اینکه دیگر مشتری ها که روزه نبودند با دلیل های آبگوشتی ( دقیقا آبگوشتی ) برای خودشان برهان می آوردند که روزه برای زمان پیامبر بود و ... خودشان را تبرئه می کردند.

حالا اگر در آموزشگاه دختری بیاید و جلوی چشمان دیگران با خیال راحت آب بنوشد یا در ماشین ها خورد و خوراک به صورت علنی باشد دیگر از نگاه های معنی دار من هم متوجه نمی شوند که لااقل اگر عذری دارد نباید به این صورت روزه خوری کند .

اگر به اداره های دولتی بروی می توانی ببینی که در آبدارخانه شان چایی مفصلی به راه است و سیگار هم که انگار فتوا داده شده است که از مبطلات روزه نیست.

دلم می خواهد اینقدر متجدد نمی شدیم و این قدر وصله زندگی مدرن به خودمان نمی چسباندیم تا لااقل حرمت بعضی چیز ها حفظ می شد. نمی دانم سال آینده چه می شود.

گربه نره و روباه مکار

مدتی پیش در فکر شرکت های هرمی بودم. مانده بودم که هنوز از این شرکت ها وجود دارد یا نه؟ قبلا به زور یا فریب و یا هر چیز دیگری در چند مورد از جلسات این گروه ها بودم و مسلما در هیچ کدام عضو نشدم. بگذریم در همین افکار بودم که یکی از نزدیک ترین دوستانم باهام تماس گرفت و مرا به یک کافی شاپ دعوت کرد . به کافی شاپ که رسیدم دیدم که ای دل غافل باز هم در یکی دیگر از این جلسات گرفتار شده ام. فرد مورد نظر( کسی که می خواست مخ من را بزند و مخ دوستم را قبلا زده بود ، هر اسمی دوست داشتید رویش بگذارید) شروع به صحبت کرد که ما فرق داریم ، کار ما قانونی است ، ما هرمی نیستیم و .... خیلی سریع حرف می زد و بدون وقفه مرتب از کلمات انگلیسی هم استفاده می کرد که یعنی ما خیلی حالیمونه. کاری ندارم که این دوستان کارشون چی بود و در چه زمینه ای فعالیت می کردند ، بحث من کلا در مورد صورت مسئله یا بحث دلیل پیدایش این شرکت هاست. چرا اگر کار این شرکت ها قانونیست و چوب لای چرخشان نمی رود باید به این صورت فعالیت کنند. در حین بحث هایمان ، بحث به اقتصاد ملی ، تضمین و ... رسید که برای این سوال های من جوابی قانع کننده نبود. بعد از جلسه به قدری از دست این دوستم عصبانی بودم که اگر کسی کارتم می زد خونم در نمی آمد. یک هفته ای از این مسئله می گذرد ، گذاشتم زمانی بگذرد تا از خشمم کم شود بعد این مطلب را بنویسم. می خواهم چند مورد را به بحث بگذارم. اول اینکه من این کارها را اصلا به عنوان کار و شغل قبول ندارم. ریختن مخ ملت در فرقون و طلب سرمایه از یک عده ای برای پیشرفت خودم کار جالبی نیست. در جلساتشان می گویند که از نزدیک ترین دوستهایتان برای اولین پرزنت ها استفاده کنید. بعد از این جمله است که نگاه افراد به دوستانشان فقط و فقط مادی می شود. دوم این که من اصلا دوست ندارم ره صد ساله را یک شبه بروم و در مدت کوتاهی پول دار شوم. سوم این که بعد از فرضا دو سال کار ! کردن در چنین مجموعه هایی من چه تخصص و دانشی کسب کردم . تجربه ام در چه زمینه ای زیاد شده است.

اما مهمترین مسئله اش این است که من نوعی در وبلاگم از دولت و نحوه اداره جامعه ایراد می گیرم. مرتب در فضای مجازی یا در کوچه و خیابان و دکه های روزنامه فروشی مرتب ایراد می گبرم که ما جهان سومی هستیم . و ... . حالا که نوبت به خودم می رسد هیچ کاری برای جامعه ام نکنم. اگر من آمدم و در یکی از این مجموعه ها عضو شدم و بر فرض محال پول خوبی هم به جیب زدم خب که چی ؟ از چه چیزی باید خوشحال باشم ؟ آیا به جامعه و کشورم کمکی هم کردم ؟ یا اینکه سرمایه ام را در جیب فلان موسسه در فلان کشور ریختم و به خروج ارز از کشورم کمک کردم. نه این کار نیست . این شغل نیست . این آن چیزی نیست که مرا خوشحال کند. نمی خواهم بر مسائل حلال و حرام وارد شوم که نه من مجتهد هستم و نه این مکان جای این صحبت هاست . بحثم هم لوث می شود. چیزی که مرا عذاب می دهد که این افراد در جلسلتشان بیخود و بی جهت به دیگران امید واهی می دهند که تو به این جا می رسی و فلان و بهمان می شوی. دوستم می گفت من به تو هم گفتم بیایی که اگر دو سال دیگر من به جایی رسیدم تو نگی که به من نگفتی!

نمی دانم چند درصد از شماهایی که با من رفیقید در جلسات پرزنت شدن شرکت کردید ، اما ارادتم نسبت به کسانی که از روی عقلشان تصمیم گرفته اند و وارد این مجمو عه ها نشده اند بیشتر است.