گزارش یک جشن

"شما باید برای خودتان یک اسم انگلیسی و یک شغل انتخاب کنید تا در کلاس به همان اسم  شغل بشناسیمتان." این حرف های استاد زبان انگلیسیمان بود.احتمالا به خاطر شیوه و نحوه درس دادنش بود اما من که دقیقا متوجه نشدم چرا باید اینکار را بکنبم.

 وقتی گفتم اسم من نیکلاس و شغلم هم منتقد سینمایی در یک مجله سینمایی است. اول با تعجب نگاهم کرد و بعد زد زیر خنده. احتمالا در لحظه اول داشته با تعجب به من نگاه می کرده و در این فکر بوده که من با این قیافه و شکل و شمایل حتی نمی تونم فرق بین فیلم با آموزش آشپزی سامان گلریز را از هم تشخیص بدهم چه برسد به نقد فیلم!

اما امسال توفیق! داشتم که فیلم های بیشتری  از جشنوراه فجر  را ببینم و از آن جهت که از رو نمی روم انتخاب های شخصی خودم را در ادامه برایتان می نویسم.

 

ادامه نوشته

جلسه رسمی است...

چندین سال پیش وقتی تلویزیون نگاه می کردم، می دیدم وقتی با یک نفر مهمی کار دارند آن فرد مهم همیشه در جلسه است. خیلی دوست داشتم که در یکی از این جلسات شرکت کنم. دوست داشتم من هم فرد به اصطلاح مهمی می شدم و یک منشی جوان با روابط عمومی بالا اختیار می کردم تا هر وقت کسی با من کار داشت منشیم بگوید ایشان در جلسه هستند. تا اینکه...

ادامه نوشته

رویایی برای فراموش کردن

به رویا اعتقاد دارم. به این اعتقاد دارم که ممکنه خواب هایی ببینیم و این خواب و رویا تعبیر شود و تاثیر شگرفی چه خوب و چه بد در زندگیمان بگذارد. به رویای صادقه هم اعتقاد دارم. گاهی برایم اتفاق افتاده که وسط خیابان یا سرکار یا هنگام صحبت با شخصی برای چند دقیقه به یک دنیای دیگری وارد می شود و احساسی قوی دارم که این اتفاقات را با تمام جزییات و حواشیش قبلا دیده ام .

معمولا خواب بد نمی بینم .شاید هر شش ماه یکی دو شب از فرط بد بودن خواب ، صبح که از خواب بیدار شدم خدا را هزار مرتبه شاکر شده ام.. اما چند شب پیش خواب بدی دیدم.  خوابی دیدم که دوست ندارم از جزییاتش حرف بزنم. اما تمام صحنه ها و حرف هایش به یادم می آید. درباره زمانی بود که اتفاق نا خوشایندی در حال وقوع بود و من هم شاید به جبر رویا نمی توانستم کاری انجام دهم و فقط ناظر و تماشاچی بودم. و همین عذابم می داد. فکر می کنم هیچ چیز بدتر از این نیست که اتفاق ناخوشایندی در شرف وقوع باشد و از دست تو کاری بر نیاید. برای من یک نوع شکنجه است. نه از آن نوع شکنجه هایی که شلاق کف پایت بزنند یا چند شب پشت سر هم نگذارند بخوابی، نه، از این نوع شکنجه ها نیست. از آن نوع شکنجه هایی که روحت را می خورد .جسمت مشکل ندارد اما از داخل پوسیده ای. احساس می کردم روحم پیله ای برای خود بافته.

وحشت دوباره دیدن این رویا هر لحضه به سراغم می آمد.هر شب قبل از خواب یا هر زمانی که بیکار بودم. به این فکر می کردم که  اگر از این نوع حوادث برایم رخ بدهد چه می کنم. سعی می کردم خودم را سرگرم کنم تا اینکه به این فکر کنم که اگر به جای آرون رالستون در فیلم 127 ساعت* بودم چکار می کردم.

 

اما امروز دریچه ای جدیدی به رویم باز شد. حادثه ای که حدود دو سال درگیرش بودیم و فکر و ذکر هر شب و روزمان شده بود برای همیشه تمام شد. آنقدر روحم را عذاب داده بود که حتی دوست ندارم آن را به بایگانی خاطراتم بسپارم.

حالا حس می کنم روحم از پیله اش خسته شده و نیاز به پرواز دارد...

 

*فیلم 127 ساعت ساخته دنی بویل داستان واقعی جوانی را بازگو می کند که در یکی از سیاحت هایش بر اثر سانحه ای ، سنگ بزرگی بر روی دستش می افتد و کسی هم صدای کمکش را نمی شنود.هر لحظه که می گذرد اوضاع جسمانی اش وخیم تر می شود و کاری هم از دستش ساخته نیست. بعد از چندین شبانه روز تشنگی و گرسنگی کشیدن سرانجام دستش را قطع می کند و جانش را نجات می دهد.


پی نوشت: چند روز پیش  کیامهر عزیر بازی وبلاگی جالبی راه انداخته بود که من به خاطر اتمام شارژ اینترنتم نتونستم در اون شرکت کنم. اما دیشب با این پست یکبار دیگر ما را دعوت به یک بازی کرد که انصافا خیلی خوب بود. دراینجا هم می تونید جواب های بازی راببینید.