
با تمام قوا بر روی پدال ترمز فشار می آورم. با صدای بدی ماشین می ایستد به طوری که تا شعاع پنجاه متری نگاه ها به سوی من و ماشین جلویی بر می گردد. شیشه ماشین را پایین می آورم و یادی از اقوام نزدیک ماشین جلویی می کنم. ماشین جلویی هم متقابلا یادی از خانواده ما می پرسد.صدایی شخصی را می شنوم که می گوید صلواتی بفرستید و بروید. ماجرا تمام می شود. اما ممکن است برای لحظه ای این قضیه فیصله پیدا کرده باشد اما مطمئنا آخری نیست. هر روز من و شمای نوعی شاهد تعداد بیشماری از این برخورد ها و بوق های ممتد در خیابان ها هستیم. نود درصد ما ایرانی ها فرهنگ ماشین و ماشین سواری نداریم. این را به عینه همه دیدیم و حرف و حدیثی در آن نیست. آن چه که جای تعجب دارد علت ماجراست. از روته مولر ( مربی سابق تیم ملی فوتبال و دستیار علی دایی) بعد از مدتی که در ایران بود پرسیده بودند که نظرت راجب ایران چیست؟ بعد از چند جمله کلیشه ای گفته بود که هرگز نمی توانم در ایران رانندگی کنم! راست می گوید . به غیر از خیابان ها می توانید در اخبار هم بر این حرف تاییدی بشنوید. آمار کشته شدگان در تصادفات که اکنون از تعداد کشته شدگان در جنگ هم بیشتر شده است.
باید فرهنگ سازی شود . اما از چه طریقی نمی دانم. تیزر های کارتونی تلویزیون تا مدتی جوابگو بود آن هم به صورت محدود اما حالا چی؟ در عربستان مدت ها پیش برای اینکه به مردم یاد بدهند که روی خط عابر پیاده نباید متوقف شد به هر پلیس سر چهار راه یک باتوم داده بودند. هر کسی که بر روی خط کشی عابر پیاده متوقف می شد بی برو برگرد شیشه ماشینش خورد می شد. حالا پس از مدتی دیگر هیچکسی روی خط عابر پیاده نمی ایستد حتی با وجود اینکه آن قانون دیگر اجرا نمی شود.
آنجا عربستان است و عرب ها را که می شناسیم. من نمی گویم مانند آنجا باید از این شیوه استفاده شود اما به هر نحوی شده باید فکری به حال طرز رانندگی های ما ایرانی ها کرد.
نمی دانم شاید اگر من کاره ای در این کشور بودم همه راننده ها را مجبور می کردم از اول بیایند امتحان آئین نامه بدهند و سخت گیری بیشتری برای دادن گواهینامه لحاظ میکردم . نه مثل الان که با وجود این آموزشگاهها گواهینامه گرفتن مانند لیس زدن بستنی راحت و لذت بخش باشد!
چشم ها و چشمه ها خشکند
روشنایی ها محو در تاریکی دلتنگ
همچنانکه نامها در ننگ
هر چه پیرامون ما غرق تباهی شد
آه باران ای امید جان بیداران
بر پلیدیها که ما عمریست در گرداب آن غرقیم
آیا چیره خواهی شد؟
ساعت نزدیک شش و نیم صبح است که از خواب بیدار می شوم. صبحانه را در حین دیدن اخبار ورزشی می خورم . کمی فکر می کنم که امروز باید چه کارهایی بکنم. سوار ماشین می شوم . به طرف خانه کارگرها می روم.سوارشان می کنم و به طرف محل پروژه می روم. مرتب فکر می کنم که از چه راهی بروم که پلیسی آنجا نباشد.می رسیم. هر کدامشان را سر کار خودشان می فرستم. مشکل خاصی نیست. باید بروم تا شهرک صنعتی . امروز قرار مصاحبه دارم. کارخانه را پیدا می کنم. به نگهبانی توضیح می دهم که برای چه آمده ام. فرم را پر می کنم و با مسول مربوطه هم صحبت می شوم. از دانشگاه و رشته و دوره هایی که گذراندم صحبت به میان می آورد. جواب می دهم. نوبت به سوال های من می رسد. سرویس رفت و برگشت ندارد ، ناهار بر عهده خودمان است. حقوق هم بر اساس قانون کار. بیرون می آیم با خودم حساب دو دوتا چهار تا می کنم. میبینم که کارگر افغانی من، هم سرویس دارد هم ناهار. حقوقش هم خیلی بیشتر از قانون کاراست.
بر می گردم سر پروژه . اوضاع همچنان خوب است .عالی ناز گلابی!. سفارش ناهار می دهم. کارهایی که باید بکنند را بهشان گوشزد می کنم. بر می گردم خانه. ناهاری و چرتی کوتاه. بیدار می شوم. بر می گردم سر پروژه . نزدیک ساعت پنج است. برای امروز کافیست. کارگرها را به خانه شان بر می گردانم.
می رسم خانه. دوشی می گیرم. وارد اینترنت می شوم. به وبلاگ های مورد علاقه ام سری می زنم. همچنان مشکل در قسمت نظرات وبم وجود دارد. اعصابم خورد می شود. بیرون می آیم. کتابی در دست می گیرم. نزدیک ساعت نه است. از اتاقم بیرون می آیم. سریال های تکراری تلویزیون را می بینم. به صحنه هایی که قبلا ده بار دیدم می خندم . نمیدانم چرا؟اخبار بیست و سی را می بینم. تظارهرات ضد صهیونیستی در بورکینافاسو ،تعداد کشته شدگان در باریکه غزه ،اعترافات یک اغتشاش گر.
آخر شب است. به اتاقم بر می گردم. می خواهم فکر کنم فردا چه کارهایی دارم . بی خیال می شوم. سر صبحانه وقت دارم به مسایل همان روز فکر کنم. دراز می کشم. قبل از خواب به آرمان شهر دلخواهم فکر می کنم. در همین حال است که خوابم می برد. چه خواب خوبی...
هفته پیش بود که داشتم مطلبی را می خواندم که بعد از خواندش احساس هویج بودن بهم دست داد. در این مطلب آمده بود که افراد موفق در کسب و کار یا ورزشکاران موفق برای خودشان و اهدافشان برنامه ریزی کرده اند. برنامه ریزی می کنند که در زمینه های کاری ، اجتماعی ، مالی ، ورزشی نهایتشان کجا باشد. مثلا از لحاظ کسب و کار حساب می کنند که فرضا بعد از ده سال می خواهند به کجا برسند . آیا می خواهند از خودشان کاری راه بیندازند. کارخانه ، کارگاه ، انستیتو یا دفتری از خودشان داشته باشند یا نه؟ یا مثلا از لحاظ مالی بررسی می کنند که چه مقدار درآمد ماهیانه آنها را راضی می کند . از لحاظ اجتماعی می خواهند به چه مرتبه و درجه ای از اعتبار در اجتماع دست پیدا کنند . بعد از اینکه برنامه خودشان را تعیین کردند آن را به چند نفر نشان می دهند و با آنها مشورت می کنند. اگر برنامه قابل قبولی بود می نشینند و برنامه شان را از لحاظ زمانی به قسمت های کوچکتری تقسیم می کنند. به قسمت های پنج ساله ، دو ساله ، یک ساله و ... . بعد هم بر اساس همین برنامه پیش می روند. برای همین هم به راحتی می توانند تشخیص بدهند که در کجا از زندگیشان عقب هستند و در کجا از خودشون جلو زدند!
با خودم که فکر کردم دیدم من تنها برنامه ریزی که در زندگیم کردم برای کنکور بود که برنامه داشتم در کدام روز و در چه ساعتی چی بخونم و هدفم هم این بود که رتبه یک باشم اما برنامه ام کمی اشکال داشت و چند هزار تایی رتبه ام پایین بالا شد! اما حالا که از دانشگاه فارغ شدم و در ابتدای جاده زندگی هستم ، در ابتدای راهی که خودم تصمیم گیرنده زندگی خودم هستم ( البته تا حدودی) نه تنها برنامه ای نوشتم بلکه در ذهنم هم مورد خاصی نیست. هنوز خودم را پیدا نکردم که بگویم از لحاظ مالی و کاری و اجتماعی و ... می خواهم به آن حد برسم. فقط می دانم که در این چند سال آتی خیال ندارم که کسی را در زندگیم شریک کنم دلیلش هم که مشخصه . هنوز به بلوغ عقلی نرسیده ام.
پی نوشت: با تشکر از تمام دوستانی که این مدت به وبم سر زدند و قصد داشتند کامنت بگذارند ولی امکانش نبود. بنا به دلایلی نا مشخص این مشکل برایم پیش آمده بود که با کمی دستکاری تونستم رفعش کنم.

خیلی سخته . کسی را برای خودت اسطوره کرده باشی و فکر کنی یک روز می تونی شبیه اون بشی ولی یک روز خبر بهت بدهند که اسطوره ات رفت. هر چقدر فکر می کنم می بینم به این زودی ها رفتنی نبود. شاید برای سنتور نواز ها دو اسطوره وجود داشت : یکی فرامرز پایور و دیگری همین پرویز مشکاتیان. اما حالا فقط فرامرز پایور مانده که ایشان هم به خاطر آرتورز دیگر نوازندگی نمی کنند.
از وقتی خبر فوت ایشان بهم اس ام اس زدند مرتب به خودم می گفتم که شایعه است . مدام کانال های تلویزیون را مرور می کردم ببینم آیا واقعیت دارد یا نه؟ وقتی در سر تیتر خبرها نمی گفتند به خودم امید می دادم اما وقتی تا انتها نشستم ، دیدم که به عنوان آخرین خبرها در حد ده ثانیه به این موضوع پرداخته می شد تحت این عنوان که " استاد پرویز مشکاتیان امورز صبح بر اثر ایست قلبی در منزلش در گذشت. از ایشان آثاری همچون آساتن جانان و ... بر جا مانده است" نه کلیپی، نه فیملی، نه حداقل قسمتی از ساز زدنشان . هیچکدام. روز به روز از رسانه ملی متنفرتر می شوم. یادم می آید زمانی که هواپیمای ارتشی ها که خبرنگاران هم در آن هواپیما بودند سقوط کردند آنقدر تصاویر و کلیپ های مختلف از تک تک خبرنگارها نشان دادند که اسم همه آنها را حفظ شدیم ولی از فرماندهان ارتشی هم که در این هواپیما بودند فقط عکس هایشان را یکبار نشان دادند. حالا هم اگر یک خبرنگار بر اثر ایست قلبی فوت کرده بود احتمالا تمام برنامه هایشان را قطع می کردند و این خبر را به همه اعلام می کردند.
استاد مشکاتیان رفت تا برای همیشه داغ اجرای زنده ایشان بر دلم بماند.
پ.ن: چند ماه پیش بود که دوستم(حکمت) را براثر تصادف از دست دادم حالا هم استاد مشکاتیان را. نمی دانم تا آخر سال چه اتفاق های دیگری در راه است.
سال های نه چندان دوری بود که با شروع ماه رمضان جنگ و جدلی بین فامیل شکل می گرفت که کدام بزرگ فامیل اول مهمانی افطاری بدهد و بهترین روز به کدام خانواده برسد . حالا هم هست اما با رنگ و بوی کمتری. یادم هست حدود ده سال پیش خانه ما به جهت افطاری اول معروف بود. افراد زیادی را دعوت می کردیم و دور هم لحظات خوشی داشتیم. همین که بهانه ای داشتیم که همدیگر را ببینیم بهترین خاصیت این مهمانی ها بود. نمی دانم امسال چی شده که تازه به یک مهمانی دعوت شدیم آن هم بعد از بیست و سوم. بحران مالی رخ داده یا دلیل دیگری که بیشتر ماها در ذهنمان به آن رسیدیم.
سال های نه چندان دوری بود که اکثر مردم روزه می گرفتند و خورد و خوراک در خیابان ها و به صورت علنی کمتر بود. یادش بخیر برای اولین بار بود که در مهدکودک وقتی مدیر مهد از جمعی از ما پرسید که کی روزه است من با خوشحالی گفتم من روزه سر گنجشکی گرفتم و برای اولین بار بود که به خاطر یک فریضه دینی به خودم افتخار کردم. امروز زمانه عوض شده. زمانی که در سلمانی بودم ، بین دو سه نفر مشتری و نزدیک های افطار وقتی پیرایشگر عزیز پرسید که روزه ای و من جواب مثبت دادم گفت از ابتدای صبح تا الان تو اولین نفری هستی که روزه ای. نمی دانم باید چه حسی بهم دست می داد اما حس خوبی بهم دست نداد. بگذریم از اینکه دیگر مشتری ها که روزه نبودند با دلیل های آبگوشتی ( دقیقا آبگوشتی ) برای خودشان برهان می آوردند که روزه برای زمان پیامبر بود و ... خودشان را تبرئه می کردند.
حالا اگر در آموزشگاه دختری بیاید و جلوی چشمان دیگران با خیال راحت آب بنوشد یا در ماشین ها خورد و خوراک به صورت علنی باشد دیگر از نگاه های معنی دار من هم متوجه نمی شوند که لااقل اگر عذری دارد نباید به این صورت روزه خوری کند .
اگر به اداره های دولتی بروی می توانی ببینی که در آبدارخانه شان چایی مفصلی به راه است و سیگار هم که انگار فتوا داده شده است که از مبطلات روزه نیست.
دلم می خواهد اینقدر متجدد نمی شدیم و این قدر وصله زندگی مدرن به خودمان نمی چسباندیم تا لااقل حرمت بعضی چیز ها حفظ می شد. نمی دانم سال آینده چه می شود.
مدتی پیش در فکر شرکت های هرمی بودم. مانده بودم که هنوز از این شرکت ها وجود دارد یا نه؟ قبلا به زور یا فریب و یا هر چیز دیگری در چند مورد از جلسات این گروه ها بودم و مسلما در هیچ کدام عضو نشدم. بگذریم در همین افکار بودم که یکی از نزدیک ترین دوستانم باهام تماس گرفت و مرا به یک کافی شاپ دعوت کرد . به کافی شاپ که رسیدم دیدم که ای دل غافل باز هم در یکی دیگر از این جلسات گرفتار شده ام. فرد مورد نظر( کسی که می خواست مخ من را بزند و مخ دوستم را قبلا زده بود ، هر اسمی دوست داشتید رویش بگذارید) شروع به صحبت کرد که ما فرق داریم ، کار ما قانونی است ، ما هرمی نیستیم و .... خیلی سریع حرف می زد و بدون وقفه مرتب از کلمات انگلیسی هم استفاده می کرد که یعنی ما خیلی حالیمونه. کاری ندارم که این دوستان کارشون چی بود و در چه زمینه ای فعالیت می کردند ، بحث من کلا در مورد صورت مسئله یا بحث دلیل پیدایش این شرکت هاست. چرا اگر کار این شرکت ها قانونیست و چوب لای چرخشان نمی رود باید به این صورت فعالیت کنند. در حین بحث هایمان ، بحث به اقتصاد ملی ، تضمین و ... رسید که برای این سوال های من جوابی قانع کننده نبود. بعد از جلسه به قدری از دست این دوستم عصبانی بودم که اگر کسی کارتم می زد خونم در نمی آمد. یک هفته ای از این مسئله می گذرد ، گذاشتم زمانی بگذرد تا از خشمم کم شود بعد این مطلب را بنویسم. می خواهم چند مورد را به بحث بگذارم. اول اینکه من این کارها را اصلا به عنوان کار و شغل قبول ندارم. ریختن مخ ملت در فرقون و طلب سرمایه از یک عده ای برای پیشرفت خودم کار جالبی نیست. در جلساتشان می گویند که از نزدیک ترین دوستهایتان برای اولین پرزنت ها استفاده کنید. بعد از این جمله است که نگاه افراد به دوستانشان فقط و فقط مادی می شود. دوم این که من اصلا دوست ندارم ره صد ساله را یک شبه بروم و در مدت کوتاهی پول دار شوم. سوم این که بعد از فرضا دو سال کار ! کردن در چنین مجموعه هایی من چه تخصص و دانشی کسب کردم . تجربه ام در چه زمینه ای زیاد شده است.
اما مهمترین مسئله اش این است که من نوعی در وبلاگم از دولت و نحوه اداره جامعه ایراد می گیرم. مرتب در فضای مجازی یا در کوچه و خیابان و دکه های روزنامه فروشی مرتب ایراد می گبرم که ما جهان سومی هستیم . و ... . حالا که نوبت به خودم می رسد هیچ کاری برای جامعه ام نکنم. اگر من آمدم و در یکی از این مجموعه ها عضو شدم و بر فرض محال پول خوبی هم به جیب زدم خب که چی ؟ از چه چیزی باید خوشحال باشم ؟ آیا به جامعه و کشورم کمکی هم کردم ؟ یا اینکه سرمایه ام را در جیب فلان موسسه در فلان کشور ریختم و به خروج ارز از کشورم کمک کردم. نه این کار نیست . این شغل نیست . این آن چیزی نیست که مرا خوشحال کند. نمی خواهم بر مسائل حلال و حرام وارد شوم که نه من مجتهد هستم و نه این مکان جای این صحبت هاست . بحثم هم لوث می شود. چیزی که مرا عذاب می دهد که این افراد در جلسلتشان بیخود و بی جهت به دیگران امید واهی می دهند که تو به این جا می رسی و فلان و بهمان می شوی. دوستم می گفت من به تو هم گفتم بیایی که اگر دو سال دیگر من به جایی رسیدم تو نگی که به من نگفتی!
نمی دانم چند درصد از شماهایی که با من رفیقید در جلسات پرزنت شدن شرکت کردید ، اما ارادتم نسبت به کسانی که از روی عقلشان تصمیم گرفته اند و وارد این مجمو عه ها نشده اند بیشتر است.
نمی دانم شما هم با من هم عقیده هستید یا نه؟ من که نمی توانم بیشتر سریال های حال حاضر تلویزیون را حتی تحمل کنم. سریال هایی که نمی دانم فلسفه پخش آن چیست. چرا باید به هر مناسبتی که می رسیم سریالی از سیروس مقدم ببینیم . با تمام احترامی که برای دوستانم قائلم اما من از این شخص متنفرم . از سبک فیلمسازی ، فیلمبرداری ، نور پردازی، نوع بازی گرفتن از بازیگران و... . عید نوروز ، ماه رمضان ، نود شبی برای تابستان همیشه و همیشه از این کارگردان باید سریالی پخش شود. نمی دانم مردمی که رستگاران را می بیند برای چه می بیند ؟ به دنبال این هستند که همیشه رنج و غم و بدبختی سیاهی ببینند. به دنبال این هستند که خیانت و بدی ببینند.یا در سریال قبلیش " روز حسرت" به دنبال این هستند که در دنیای مادی و با کمک از جلوه های ویژه کامپیوتری بفهمند که بهشت و جهنم چه شکلی است. کجای قران گفته شده که بهشت و جهنم را می توانیم در این دنیا تصور کنیم که این آقا آن را به تصویر می کشد و در تیتراژ پیاینی سریال هم نام کارشناس مذهبی می آوریم تا دهان همه را ببندیم. دیشب داشتم به زوربی حوصلگی تکه هایی از یک قسمت آن را می دیدم. از چهل دقیقه زمان پخش این قسمت بیست و دو دقیقه فقط تکرار قسمت قبل بود. مقایسه کردم با سریال لاست. سریالی که هر هفته پخش می شود و نه هر شب آن هم با ریتمی تند و پر از اتفاقات . در اول هر قسمت در حدود یک یا دو دقیقه فقط آنچه گذشت داریم نه نیم ساعت. در هر قسمت از لاست اگر بر فرض مرگی اتفاق می افتد و این قضیه ناراحت کننده است به موازاتش هم اتفاق خوب و شادی آوری مثلا تولد نوزاد رخ می دهد اما در سریال های ما فقط و فقط مرگ و اندوه و خیانت و ... اتفاق می افتد . بازخوردش هم در زندگی روزمرمان و قیافه های گرفته و درهممان است.این که می گویم سبک فیلم سازی این شخص اینگونه است دروغ نمی گویم کافی است به گذشته کاری این کارگردان نگاهی بیندازید : دریایی ها ، ریحانه ، پلیس جوان ، نرگس ، روز حسرت ، پیامک از دیار باقی و حالا هم رستگاران نمونه کاملی از مواردیست که ذکر کردم. نه ، من این سبک را نمی پسندم و نمی دانم چرا صداو سیما پول های بیت المال را در کارهایی این چنین سخیف و مانند یوسف پیامبر بیهوده و نابجا خرج می کند . تا کجا و کی باید سریال کره ای ببینیم خدا داند. یادم می آید زمانی که مدرسه می رفتم پدرم همیشه دعا می کرد که تلویزیونمان بسوزد و من بیشتر درس بخوانم اما حالا این منم که دوست دارم تلویزیونمان بسوزد و از دست این اراجیف راحت شویم.
پی نوشت: ازهمه علاقه مندان سریال های ایرانی و دوستداران سیروس مقدم عذر خواهی می کنم و فقط عقیده شخصی ام را گفتم.
پی نوشت 2 : دو هفته ای نبودم و آن هم بخاطر ویروس عزیزی بود که به محض
on شدن ارتباطم را قطع می کرد . برای من معتاد اینترنت واقعا سخت بود .پی نوشت ۳: خوشبختانه در همین روزهای اخیر و با پخش مجدد در مجدد قسمت های آخر تا اطلاع ثانوی از دست رستگاران و مقدم راحت شدیم.
برای حکمت...
می شناختمت حدود یک سالی بود ، اما از اسفند تا الان بیشتر روز ها با هم بودیم ، از هفت صبح تا هفت شب. من بودم ، تو بودی، بقیه هم بودند. به نوعی من سرپرست کارگاه بودم و تو استاد کار.در اصل رفیق هم بودیم . این نوع رفاقت پاک و صادقانه را کمتر دیده بودم. چه فرقی می کرد تو افغانی بودی و من ایرانی. زبان هم را که می فهمیدیم . هر چقدر فکر میکنم میبینم که روزهای خوشی داشتیم. دعوا هم داشتیم. کار می کردیم ، هم برف و باران زمستان رو سرمان بود هم این اواخر آفتاب تابستان . به اسمت حسودیم می شد ، حکمت. یکی دو سال بیشتر از من بزرگتر نبودی ولی حداقل ده سال بیشتر از من کار کرده بودی همین مقدار هم فهمت بیشتر بود.
وقتی صبح خبر تصادفت را شنیدم فکر کردم فوق فوقش دستت شکسته .تا زمانی که به بیمارستان رسیدم خودم را با خوش باوریهای بیهوده سرگرم می کردم .فکر نمی کردم که به این زودی ما را ترک کنی. مظلوم بودی . مجبورید که از کشور و خانواده و همه چیزتان بگذرید و آواره اینجا شوید و کار کنید و کار کنید . مظلوم بودی و هستی که برای تحویل جنازه ات بوروکراسی لعنتی ظاهر می شود و کلانتری و پزشک قانونی و دادگستری و ... باید حکم آزادی جسمت را امضا کنند. تنها دلخوشیتان این است که چند نفر از همشهری هایتان را ببینید یا هر ماه زنگی بزنید و از خانوادتان با خبر شوید. زندگیتان سخت است و من نمیدانم حکمت این چیست حکمت. این اواخر دو هفته ای بود که کار نداشتیم و از هم بی خبر. قرار بود از شنبه شروع کنیم و این شنبه هیچوقت برای تو اتفاق نیفتاد. می دانم که حالا راحتی . هر کسی هم که تو را می شناخت می داند.
رفتی حکمت و این منم که نمیدانم حکمتش چیست؟