تبليغاتX
..::افرند::..
جمعه بیست و نهم آبان 1388
تمرین خنده...

دیشب با چند تا از دوستام رفته بودیم بیرون. بی خیال زندگی و روزمرگی هایش شدیم با ماشین در شهر چرخی زدیم . به کنار آب رفتیم و سعی کردیم وقایع روزمان را فراموش کنیم و دم را غنیمت بشماریم. با آهنگی که از ضبط ماشین پخش می شد خودمان را وفق می دادیم. اگر آهنگ ملایم و لایت بود آرام بودیم و به شهر خیره می شدیم و اگر آهنگ شش و هشتی می شد آخر لمپن بازی بودیم. به گذشته ها فکر کردیم که با چه چیزهایی سرگرم می شدیم. به اینکه با آمدن آتاری و میکرو و سگا سطح بازیهایمان تغییر می کرد. به همان ها هم راضی بودیم. حالا که سطح فکرمان تغییر کرده و به این چیزها رضایت نمی دهیم . شاید قانع نیستیم که هیچگاه ارضا نمی شیم. از بازیهایی صحبت می کردیم که در آن زمان ها با این دستگاه رواج داشت . یاد فوتبال و کمبت و ... افتادیم . نوستالژی بازی برایمان اینقدر شیرین بود که کلی خندیدیم. من که تقریبا یادم رفته بود که خندیدن از ته دل چه شکلی بوده ، با دیشب جان دوباره ای گرفتم.

بعضی وقت ها نیاز داریم که خنده را تمرین کنیم

+ يادداشت در 23:37 توسط امیرحسین ...
سه شنبه نوزدهم آبان 1388
من و بریتنی

چند روز پیش بود که رهبر طی حکمی دوست و عزیز دل من عزت جان ضرغامی را برای ۵ سال دیگر بر همین مسند میارک و فرخنده ابقا کردند . بعد ازاین خبر بود که اعضای خانواده ما در حالی که می خندیدند از چشمانشان اشک هم سرازیر بود . خوب خیلی جای خوشحالی داشت. چرا ؟ برای ۵ سال آینده می تونیم جومونگ ۲  یانگوم ۳ امپراصوری کویر و ... را شاهد باشیم. همچنین از سیروس مقدم هم می تونیم سالی سه تا چهار تا سریال ۹۰ شبی ببینیم. اخبار هم که مانند ۲۰.۳۰ همچنان بر اصول صداقت و شفاف سازی به راه خودش ادامه می دهد. بعد از پخش هر سریال هم جلسه ای صمیمی با بازیگران و دست اندرکاران آن سریال بر پا می شود و از آن سریال به عنوان پر مخاطب ترین برنامه تلویزیون یاد می شود. در حالت کلی خیلی حال کردیم با این حکم!!!

اما داشتم با خودم فکر می کردم اگر مقام ریاست صدا و سیما هم مانند ریاست جمهوری با رای مردم انتخاب می شد چقدر جالب و با حال بود. فکر کنید که کاندیداها برای جلب رضایت مردم و گرفتن رای بیشتر چه شعارهایی که نمی دادند:

  • نمایش سازها  و کسانی که ساز می زنند به غیر از خواننده ها
  • عدم نمایش اخبار از غزه
  • تعامل پویا با شبکه های فارسی زبان آن ور آبی
  • نمایش لاست  پریزون بریک و ۲۴ هر شب از شبکه یک!
  • پخش مستقیم مراسم هشتادمین ازدواج بریتنی اسپیرز
  • ایجاد اولین شبکه خصوصی کشور

خلاصه خیلی جالب می شد اگر اینجوری میشد. تازه حضور حداکثری مردم هم بود که مزید بر علت می شد.فعلا که تا ۵ سال آینده خیالمان راحت شد .

 

+ يادداشت در 16:45 توسط امیرحسین ...
جمعه یکم آبان 1388
فرهنگ سازی از نوع عربی

با تمام قوا بر روی پدال ترمز فشار می آورم. با صدای بدی ماشین می ایستد به طوری که تا شعاع پنجاه متری نگاه ها به سوی من و ماشین جلویی بر می گردد. شیشه ماشین را پایین می آورم و یادی از اقوام نزدیک ماشین جلویی می کنم. ماشین جلویی هم متقابلا یادی از خانواده ما می پرسد.صدایی شخصی را می شنوم که می گوید صلواتی بفرستید و بروید. ماجرا تمام می شود. اما ممکن است برای لحظه ای این قضیه فیصله پیدا کرده باشد اما مطمئنا آخری نیست. هر روز من و شمای نوعی شاهد تعداد بیشماری از این برخورد ها و بوق های ممتد در خیابان ها هستیم. نود درصد ما ایرانی ها فرهنگ ماشین و ماشین سواری نداریم. این را به عینه همه دیدیم و حرف و حدیثی در آن نیست. آن چه که جای تعجب دارد علت ماجراست. از روته مولر ( مربی سابق تیم ملی فوتبال و دستیار علی دایی) بعد از مدتی که در ایران بود پرسیده بودند که نظرت راجب ایران چیست؟ بعد از چند جمله کلیشه ای گفته بود که هرگز نمی توانم در ایران رانندگی کنم! راست می گوید . به غیر از خیابان ها می توانید در اخبار هم بر این حرف تاییدی بشنوید. آمار کشته شدگان در تصادفات که اکنون از تعداد کشته شدگان در جنگ هم بیشتر شده است.

باید فرهنگ سازی شود . اما از چه طریقی نمی دانم. تیزر های کارتونی تلویزیون تا مدتی جوابگو بود آن هم به صورت محدود اما حالا چی؟ در عربستان مدت ها پیش برای اینکه به مردم یاد بدهند که روی خط عابر پیاده نباید متوقف شد  به هر پلیس سر چهار راه یک باتوم داده بودند. هر کسی که بر روی خط کشی عابر پیاده متوقف می شد بی برو برگرد شیشه ماشینش خورد می شد. حالا پس از مدتی دیگر هیچکسی روی خط عابر پیاده نمی ایستد حتی با وجود اینکه آن قانون دیگر اجرا نمی شود.

آنجا عربستان است و عرب ها را که می شناسیم. من نمی گویم مانند آنجا باید از این شیوه استفاده شود اما به هر نحوی شده باید فکری به حال طرز رانندگی های ما ایرانی ها کرد.

نمی دانم شاید اگر من کاره ای در این کشور بودم همه راننده ها را مجبور می کردم از اول بیایند امتحان آئین نامه بدهند و سخت گیری بیشتری برای دادن گواهینامه لحاظ میکردم . نه مثل الان  که با وجود این آموزشگاهها گواهینامه گرفتن مانند لیس زدن بستنی راحت و لذت بخش باشد!

+ يادداشت در 19:15 توسط امیرحسین ...
چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388
عالی ناز گلابی

چشم ها و چشمه ها خشکند

روشنایی ها محو در تاریکی دلتنگ

همچنانکه نامها در ننگ

هر چه پیرامون ما غرق تباهی شد

آه باران ای امید جان بیداران

بر پلیدیها که ما عمریست در گرداب آن غرقیم

آیا چیره خواهی شد؟

ساعت نزدیک شش و نیم صبح است که از خواب بیدار می شوم. صبحانه را در حین دیدن اخبار ورزشی می خورم . کمی فکر می کنم که امروز باید چه کارهایی بکنم. سوار ماشین می شوم . به طرف خانه کارگرها می روم.سوارشان می کنم و به طرف محل پروژه می روم. مرتب فکر می کنم که از چه راهی بروم که پلیسی آنجا نباشد.می رسیم. هر کدامشان را سر کار خودشان می فرستم. مشکل خاصی نیست. باید بروم تا شهرک صنعتی . امروز قرار مصاحبه دارم. کارخانه را پیدا می کنم. به نگهبانی توضیح می دهم که برای چه آمده ام. فرم را پر می کنم و با مسول مربوطه هم صحبت می شوم. از دانشگاه و رشته و دوره هایی که گذراندم صحبت به میان می آورد. جواب می دهم. نوبت به سوال های من می رسد. سرویس رفت و برگشت ندارد ، ناهار بر عهده خودمان است. حقوق هم بر اساس قانون کار. بیرون می آیم با خودم حساب دو دوتا چهار تا می کنم. میبینم که کارگر افغانی من، هم سرویس دارد هم ناهار. حقوقش هم خیلی بیشتر از قانون کاراست.

بر می گردم سر پروژه . اوضاع همچنان خوب است .عالی ناز گلابی!. سفارش ناهار می دهم. کارهایی که باید بکنند را بهشان گوشزد می کنم. بر می گردم خانه. ناهاری و چرتی کوتاه. بیدار می شوم. بر می گردم سر پروژه . نزدیک ساعت پنج است. برای امروز کافیست. کارگرها را به خانه شان بر می گردانم.

می رسم خانه. دوشی می گیرم. وارد اینترنت می شوم. به وبلاگ های مورد علاقه ام سری می زنم. همچنان مشکل در قسمت نظرات وبم وجود دارد. اعصابم خورد می شود. بیرون می آیم. کتابی در دست می گیرم. نزدیک ساعت نه است. از اتاقم بیرون می آیم. سریال های تکراری تلویزیون را می بینم. به صحنه هایی که قبلا ده بار دیدم می خندم . نمیدانم چرا؟اخبار بیست و سی را می بینم. تظارهرات ضد صهیونیستی در بورکینافاسو ،تعداد کشته شدگان در باریکه غزه ،اعترافات یک اغتشاش گر.

آخر شب است. به اتاقم بر می گردم. می خواهم فکر کنم فردا چه کارهایی دارم . بی خیال می شوم. سر صبحانه وقت دارم به مسایل همان روز فکر کنم. دراز می کشم. قبل از خواب به آرمان شهر دلخواهم فکر می کنم. در همین حال است که خوابم می برد. چه خواب خوبی...

+ يادداشت در 8:20 توسط امیرحسین ...
دوشنبه سیزدهم مهر 1388
هویج هستم

هفته پیش بود که داشتم مطلبی را می خواندم که بعد از خواندش احساس هویج بودن بهم دست داد. در این مطلب آمده بود که افراد موفق در کسب و کار یا ورزشکاران موفق برای خودشان و اهدافشان برنامه ریزی کرده اند. برنامه ریزی می کنند که در زمینه های کاری ، اجتماعی ، مالی ، ورزشی نهایتشان کجا باشد. مثلا از لحاظ کسب و کار حساب می کنند که فرضا بعد از ده سال می خواهند به کجا برسند .  آیا می خواهند از خودشان کاری راه بیندازند. کارخانه ، کارگاه ، انستیتو یا دفتری از خودشان داشته باشند یا نه؟ یا مثلا از لحاظ مالی بررسی می کنند که چه مقدار درآمد ماهیانه آنها را راضی می کند . از لحاظ اجتماعی می خواهند به چه مرتبه و درجه ای از اعتبار در اجتماع دست پیدا کنند . بعد از اینکه برنامه خودشان را تعیین کردند آن را به چند نفر نشان می دهند و با آنها مشورت می کنند. اگر برنامه قابل قبولی بود می نشینند و برنامه شان را از لحاظ زمانی به قسمت های کوچکتری تقسیم می کنند. به قسمت های پنج ساله ، دو ساله ، یک ساله و ...  . بعد هم بر اساس همین برنامه پیش می روند. برای همین هم به راحتی می توانند تشخیص بدهند که در کجا از زندگیشان عقب هستند و در کجا از خودشون جلو زدند!

با خودم که فکر کردم دیدم من تنها برنامه ریزی که در زندگیم کردم برای کنکور بود که برنامه داشتم در کدام روز و در چه ساعتی چی بخونم و هدفم هم این بود که رتبه یک باشم اما برنامه ام کمی اشکال داشت و چند هزار تایی رتبه ام پایین بالا شد! اما حالا که از دانشگاه فارغ شدم و در ابتدای جاده زندگی هستم ، در ابتدای راهی که خودم تصمیم گیرنده زندگی خودم هستم ( البته تا حدودی) نه تنها برنامه ای نوشتم بلکه در ذهنم هم مورد خاصی نیست. هنوز خودم را پیدا نکردم که بگویم از لحاظ مالی و کاری و اجتماعی و ... می خواهم به آن حد برسم. فقط می دانم که در این چند سال آتی خیال ندارم که کسی را در زندگیم شریک کنم دلیلش هم که مشخصه . هنوز به بلوغ عقلی نرسیده ام.

 پی نوشت: با تشکر از تمام دوستانی که این مدت به وبم سر زدند و قصد داشتند کامنت بگذارند ولی امکانش نبود. بنا به دلایلی نا مشخص این مشکل برایم پیش آمده بود که با کمی دستکاری تونستم رفعش کنم.

+ يادداشت در 21:4 توسط امیرحسین ...
سه شنبه سی و یکم شهریور 1388
اسطوره
 

 

استاد پرویز مشکاتیان

 

خیلی سخته . کسی را برای خودت اسطوره کرده باشی و فکر کنی یک روز می تونی شبیه اون بشی ولی یک روز خبر بهت بدهند که اسطوره ات رفت. هر چقدر فکر می کنم می بینم به این زودی ها رفتنی نبود. شاید برای سنتور نواز ها دو اسطوره وجود داشت : یکی فرامرز پایور و دیگری همین پرویز مشکاتیان. اما حالا فقط فرامرز پایور مانده که ایشان هم به خاطر آرتورز دیگر نوازندگی نمی کنند.

از وقتی خبر فوت ایشان بهم اس ام اس زدند مرتب به خودم می گفتم که شایعه است . مدام کانال های تلویزیون را مرور می کردم ببینم آیا واقعیت دارد یا نه؟ وقتی در سر تیتر خبرها نمی گفتند به خودم امید می دادم اما وقتی تا انتها نشستم ، دیدم که به عنوان آخرین خبرها در حد ده ثانیه به این موضوع پرداخته می شد تحت این عنوان که " استاد پرویز مشکاتیان امورز صبح بر اثر ایست قلبی در منزلش در گذشت. از ایشان آثاری همچون آساتن جانان و ... بر جا مانده است" نه کلیپی، نه فیملی، نه حداقل قسمتی از ساز زدنشان . هیچکدام. روز به روز از رسانه ملی متنفرتر می شوم. یادم می آید زمانی که هواپیمای ارتشی ها که خبرنگاران هم در آن هواپیما بودند سقوط کردند آنقدر تصاویر و کلیپ های مختلف از تک تک خبرنگارها نشان دادند که اسم همه آنها را حفظ شدیم ولی از فرماندهان ارتشی هم که در این هواپیما بودند فقط عکس هایشان را یکبار نشان دادند. حالا هم اگر یک خبرنگار بر اثر ایست قلبی فوت کرده بود احتمالا تمام برنامه هایشان را قطع می کردند و این خبر را به همه اعلام می کردند.

استاد مشکاتیان رفت تا برای همیشه داغ اجرای زنده ایشان بر دلم بماند.

پ.ن: چند ماه پیش بود که دوستم(حکمت) را براثر تصادف از دست دادم حالا هم استاد مشکاتیان را. نمی دانم تا آخر سال چه اتفاق های دیگری در راه است.

 

+ يادداشت در 19:44 توسط امیرحسین ...
چهارشنبه هجدهم شهریور 1388
نه چندان دور

سال های نه چندان دوری بود که با شروع ماه رمضان جنگ و جدلی بین فامیل شکل می گرفت که کدام بزرگ فامیل اول مهمانی افطاری بدهد و بهترین روز به کدام خانواده برسد . حالا هم هست اما با رنگ و بوی کمتری. یادم هست حدود ده سال پیش خانه ما به جهت افطاری اول معروف بود. افراد زیادی را دعوت می کردیم و دور هم لحظات خوشی داشتیم. همین که بهانه ای داشتیم که همدیگر را ببینیم بهترین خاصیت این مهمانی ها بود. نمی دانم امسال چی شده که تازه به یک مهمانی دعوت شدیم آن هم بعد از بیست و سوم. بحران مالی رخ داده یا دلیل دیگری که بیشتر ماها در ذهنمان به آن رسیدیم.

سال های نه چندان دوری بود که اکثر مردم روزه می گرفتند و خورد و خوراک در خیابان ها و به صورت علنی کمتر بود. یادش بخیر برای اولین بار بود که در مهدکودک وقتی مدیر مهد از جمعی از ما پرسید که کی روزه است من با خوشحالی گفتم من روزه سر گنجشکی گرفتم و برای اولین بار بود که به خاطر یک فریضه دینی به خودم افتخار کردم. امروز زمانه عوض شده. زمانی که در سلمانی بودم ، بین دو سه نفر مشتری و نزدیک های افطار وقتی پیرایشگر عزیز پرسید که روزه ای و من جواب مثبت دادم گفت از ابتدای صبح تا الان تو اولین نفری هستی که روزه ای. نمی دانم باید چه حسی بهم دست می داد اما حس خوبی بهم دست نداد. بگذریم از اینکه دیگر مشتری ها که روزه نبودند با دلیل های آبگوشتی ( دقیقا آبگوشتی ) برای خودشان برهان می آوردند که روزه برای زمان پیامبر بود و ... خودشان را تبرئه می کردند.

حالا اگر در آموزشگاه دختری بیاید و جلوی چشمان دیگران با خیال راحت آب بنوشد یا در ماشین ها خورد و خوراک به صورت علنی باشد دیگر از نگاه های معنی دار من هم متوجه نمی شوند که لااقل اگر عذری دارد نباید به این صورت روزه خوری کند .

اگر به اداره های دولتی بروی می توانی ببینی که در آبدارخانه شان چایی مفصلی به راه است و سیگار هم که انگار فتوا داده شده است که از مبطلات روزه نیست.

دلم می خواهد اینقدر متجدد نمی شدیم و این قدر وصله زندگی مدرن به خودمان نمی چسباندیم تا لااقل حرمت بعضی چیز ها حفظ می شد. نمی دانم سال آینده چه می شود.

+ يادداشت در 22:10 توسط امیرحسین ...
پنجشنبه پنجم شهریور 1388
گربه نره و روباه مکار

مدتی پیش در فکر شرکت های هرمی بودم. مانده بودم که هنوز از این شرکت ها وجود دارد یا نه؟ قبلا به زور یا فریب و یا هر چیز دیگری در چند مورد از جلسات این گروه ها بودم و مسلما در هیچ کدام عضو نشدم. بگذریم در همین افکار بودم که یکی از نزدیک ترین دوستانم باهام تماس گرفت و مرا به یک کافی شاپ دعوت کرد . به کافی شاپ که رسیدم دیدم که ای دل غافل باز هم در یکی دیگر از این جلسات گرفتار شده ام. فرد مورد نظر( کسی که می خواست مخ من را بزند و مخ دوستم را قبلا زده بود ، هر اسمی دوست داشتید رویش بگذارید) شروع به صحبت کرد که ما فرق داریم ، کار ما قانونی است ، ما هرمی نیستیم و .... خیلی سریع حرف می زد و بدون وقفه مرتب از کلمات انگلیسی هم استفاده می کرد که یعنی ما خیلی حالیمونه. کاری ندارم که این دوستان کارشون چی بود و در چه زمینه ای فعالیت می کردند ، بحث من کلا در مورد صورت مسئله یا بحث دلیل پیدایش این شرکت هاست. چرا اگر کار این شرکت ها قانونیست و چوب لای چرخشان نمی رود باید به این صورت فعالیت کنند. در حین بحث هایمان ، بحث به اقتصاد ملی ، تضمین و ... رسید که برای این سوال های من جوابی قانع کننده نبود. بعد از جلسه به قدری از دست این دوستم عصبانی بودم که اگر کسی کارتم می زد خونم در نمی آمد. یک هفته ای از این مسئله می گذرد ، گذاشتم زمانی بگذرد تا از خشمم کم شود بعد این مطلب را بنویسم. می خواهم چند مورد را به بحث بگذارم. اول اینکه من این کارها را اصلا به عنوان کار و شغل قبول ندارم. ریختن مخ ملت در فرقون و طلب سرمایه از یک عده ای برای پیشرفت خودم کار جالبی نیست. در جلساتشان می گویند که از نزدیک ترین دوستهایتان برای اولین پرزنت ها استفاده کنید. بعد از این جمله است که نگاه افراد به دوستانشان فقط و فقط مادی می شود. دوم این که من اصلا دوست ندارم ره صد ساله را یک شبه بروم و در مدت کوتاهی پول دار شوم. سوم این که بعد از فرضا دو سال کار ! کردن در چنین مجموعه هایی من چه تخصص و دانشی کسب کردم . تجربه ام در چه زمینه ای زیاد شده است.

اما مهمترین مسئله اش این است که من نوعی در وبلاگم از دولت و نحوه اداره جامعه ایراد می گیرم. مرتب در فضای مجازی یا در کوچه و خیابان و دکه های روزنامه فروشی مرتب ایراد می گبرم که ما جهان سومی هستیم . و ... . حالا که نوبت به خودم می رسد هیچ کاری برای جامعه ام نکنم. اگر من آمدم و در یکی از این مجموعه ها عضو شدم و بر فرض محال پول خوبی هم به جیب زدم خب که چی ؟ از چه چیزی باید خوشحال باشم ؟ آیا به جامعه و کشورم کمکی هم کردم ؟ یا اینکه سرمایه ام را در جیب فلان موسسه در فلان کشور ریختم و به خروج ارز از کشورم کمک کردم. نه این کار نیست . این شغل نیست . این آن چیزی نیست که مرا خوشحال کند. نمی خواهم بر مسائل حلال و حرام وارد شوم که نه من مجتهد هستم و نه این مکان جای این صحبت هاست . بحثم هم لوث می شود. چیزی که مرا عذاب می دهد که این افراد در جلسلتشان بیخود و بی جهت به دیگران امید واهی می دهند که تو به این جا می رسی و فلان و بهمان می شوی. دوستم می گفت من به تو هم گفتم بیایی که اگر دو سال دیگر من به جایی رسیدم تو نگی که به من نگفتی!

نمی دانم چند درصد از شماهایی که با من رفیقید در جلسات پرزنت شدن شرکت کردید ، اما ارادتم نسبت به کسانی که از روی عقلشان تصمیم گرفته اند و وارد این مجمو عه ها نشده اند بیشتر است.

+ يادداشت در 19:52 توسط امیرحسین ...