
1. دیروز برای من روز خوبی نبود. در عین حالی که به شدت گرفتار بودم و باید سریعا به چند جا سر می زدم اما به ناچار تقریبا دو ساعتی حبس شده بودم. حبس از این لحاظ که فکر کن در یکی از اتوبان های کناری شهر در حال گذر باشی با یک وانت پر از بار و ناگهان پنچر بشی. همه اینها به کنار . پنچر شدن به تنهایی چیز بدی نیست . اینکه ماشینت یک هفته پیش پنچر شده باشد و تو تا آن زمان نتوانسته باشی آن را تعمیر کنی بد است. برای همین بود که تا توانستم برادرم را پیدا کنم تا به عنوان فرشته نجات بیاید و تایر زاپاسم را تعمیر کند و برگردد دو ساعتی طول کشید. در این دو ساعت هم از هوای تازه بعد از باران لذت بردم و هم ما شین ها را نظاره گر بودم که با سرعت از کنارم رد می شدند. در بعضی ماشین ها دختر پسری شاد در حال گذر بودند و در بعضی دیگر زن و مردی در حال بحث و جدل. بعضی راننده ها حواسشون به جاده بود، بعضی دیگر به ماشین کناری و بعضی ها اصلا تو باغ نبودند . انتظار دو ساعته من که به پایان رسید و برادرم با زاپاس برگشت دردسر جدید ایجاد شد. به خاطر هوش و توانمندی مهندسان ایرانی جک وانت زیر ماشین کج شد.جک ماشین برادرم هم به اندازه خودش زور داشت . خلاصه با هر بدبختی بود با کذاشتن دو تا جک زیر ماشین تایرش را عوض کردم . به انبار که رسیدم کارگر انبار نبود و همه بار را خودم خالی کردم تا روزم تکمیل شود.
پی نوشت: من تا حالا دو بار پنچر کردم که هر دوبار در همین اتوبان بوده است.
2. در همین گیر و دار کاری که دارم ، تونستم چند تا از فیلم های جشنواره را ببینم . به رنگ ارغوان را می خواستم ببینم چون می ترسیدم که در اکران عمومی با جرح و تعدیل زیادی روبه رو شودکه با هر ضرب و زوری بود دیدم.بحث کلی در مورد فیلمنامه اش باشد برای بعد . فیلم، فیلم خوبی بود . یکی به خاطر اینکه ابراهیم حاتمی کیا 6 سال پیش آن را ساخته بود و اگر می خواست آن را در این زمان بسازد ضعیف تر می شد و دیگری موضوع فیلم بود که جزو خطوط رمز پر رنگ محسوب می شد. اما در چند سکانس از فیلم هم ضعیف ظاهر شده بود که شاید مهمترینش سکانس هاس پایانی و جمع بندی فیلم بود.
3. سال پیش بود که در همین زمان در یک پستی گله کردم از این که در بهمن ماه همه چیز در پس برگزاری دهه فجر محو می شود . الان هم همین طور است . از سرود های انقلابی سی سال پیش بگیر بیا که هر شب به خوردمان می دهند تا برنامه های مختلف بی موردی که در آن دو نفر -که یکی یا آخوند است یا انقلابی- در مورد انقلاب و کارهایی که در آن زمان کرده اند با افتخار صحبت می کنند. تمام ارگان های دولتی هم تا می توانند به پیمانکارانشان فشار وارد می کنند تا یک پروژه ای را در این دهه حتی به صورت نمادین افتتاح کنند تا نشان دهند که ..... آره.

امروز در اخبار صحبت از تقدیم لایحه سال 89 به مجلس بود . بماند که با اصلاح های فراوان و با تاحیر فراوان تر به مجلس ارائه شد اما جالب ترین نکته مصاحبه پایانی ریس جمهور بود -زمانی که در جواب یکی از خبرنگاران که پرسیده بود چرا آمار دهک و خوشه های مردم جهت دریافت یارانه ضد و نقیضه -گفته بود که ضد و نقیض نیست بلکه ممکنه!! متفاوت باشد . در عین حال کاملا شفافه!!! حاضرین هر فکر کردند متوجه نشدند که متفاوت با ضد و نقیض چه فرقی دارد. من هم در وهله اول نفهمیدم اما چون ارادت خاصی به دولت و نظام دارم فکر کردم و یک چیز هایی فهمیدم.
ببینید خیلی فرق دارد. اگر از دو نفر بپرسند چند تا گوسفند رفت توی طویله و نفر اولی بگوید که بیست تا گوسفند و نفر دوم بگوید که سی تا . خب آمار که این دو نفر می دهند یعنی ضد و نقیض. پس به چه موردی گفته می شود متفاوت. احتمال های زیز احتمالا آمار متفاوت است نه ضد و نقیض:
نفر اول می گوید بیست تا گوسفند و نفر دوم می گوید ده تا گاو!
نفر اول می گوید ده تا گاو و نفر دوم می گوید بیست تا شتر گاو پلنگ!!
نفر اول می گوید بیست تا و نفر دوم می گوید هر چی آقامون بگویند!!!
احمدی نژاد می گوید که ملت ما ملت عظیمی است و مشایی و رحیمی هم تایید می کنند!
احمدی نژاد می رود سفر برای ایجاد روابط متقابل با گینه بیسائو این دو نفر هم همراهی می کنند.
رییس جمهور گویان( که نمی دانم خوردنی است یا پوشیدنی) برای ایجاد روابط دو طرفه و ثبت قرارداد های اقتصادی ایران می آید این دو نفر هم هستند!
مجلس می گوید به همه مردم یارانه می رسد و دولت می گوید فقط به پنجاه میلیون نفر !
سازمان برنامه خوشه هاییش را مشحص می کند ولی سازمان آمار آن را نمی پذیرد!!
سایتی را برای اصلاح طرح جمع آوری اطلاعات خانوار ها معرفی می کنند که در روز اول کلا اختلال دارد!!
از مردم خواهش می شود که فقط در روز تعیین شده خودشان به سایت مراجعه کنند چون پهنای باند ندارند( راستی گوگل مشکل پهنای باند ندارد؟!)
دیروز قطار از ریل خارج می شود بیست نفر می میرند. چیز عجیبی نیست .
امروز هواپیمای توپلف زمین می خورد ولی کسی نمی میرد . جل الخالق
فردا..........
۱. زمانی که عکس های گلیشفته از آن ور آب آمد برای خیلی ها جای تعجب داشت که ای وای این را نگاه . بی حجابه و فلان. چند شب پیش بود که دوستم چند تا عکس از بازیگر ها نشانم داد که در مراسم های رسمی بودند. دیدم که نه . این موارد برای بازیگر ها عادی شده. منِ مخاطب عام هم فکر می کنم فلانی که در این سریال هر شبی می بینم چقدر آدم سر به زیریست اما وقتی عکس هاشون را از جشن ها و دیگر مراسم رسمی می بینم ، می فهمیم که زهی خیال باطل. دیگر وای به حال مهمانی های خصوصیشان. نمی دانم آنجا دیگر چگونه ظاهر می شوند.
2. الان فکر کنم آخر های دیماه باشیم و بازهم فکر می کنم که دی، ماهی از زمستان است . و صد البته زمستان را به سرما و بارش باران و برفش می شناسیم. هیچکدام از خصوصیاتی را که گفتم این روزها نمی تونیم ببینیم. صبح هوا کمی از شب گذشته سرد است . لباس گرمی می پوشم اما با بالا آمدن خورشید اینقدر هوا گرم می شود که احساس می کنم باید یک پیراهن آستین کوتاه بپوشم. الان که هوا گرم باشه وای به حال تابستونمونه.
3. جشنواره فجر هم تا چند روز دیگر آغاز میشود . از الان هم خیلی حاشیه همراهش بوده . از انصراف عده ای از بازیگران مشهور برای قبول داوری جشنواره بگیر تا شایعه تحریم هنرمندان و حضور فیلم هایی که قبلا توقیف بودن و الان بنا به دلایل نا معلومی از توقیف بودن در آمدند. امیدوارم هر چه زودتر برگزار بشه تا چند از فیلم های خوبش اکران بشود و لااقل چند تا فیلم خوب بتونیم در سینما ها ببینیم . الان که به قول مشاور املاکی ها بازار فیلم کساته!!
4. از خلوتی فضای وبلاگها می توان حدس زد که اکثرا سرگرم امتحانات پایان ترم دانشگاه هستند. من که خوشبختانه یا بدبختانه!! از این یک مورد معاف هستم. امیدوارم همه کسانی که امتحان دارند بتونند درس هاشون را با نمره خوبی پاس کنند. خودم تجربه دو بار گرفتن یک درس را دارم و می دونم که چقدر اعصاب خورد کن هست که یک درس را دوبار بگیری.
دوست داشتم می شد یک آمارگیری کرد که چند درصد از افراد جامعه مشغول بکار هستند؟ البته آمارگیری واقعی، نه آن چیزی که الان مرسوم شده است. بعد بازهم آمار گیری کنند که چند درصد از افرادی که مشغول بکار هستند از کارشان راضی هستند؟ و بازهم چند درصد از این تعداد افرادی که کار دارند و از کارشان راضی هستند، از اینکه این شغل را دارند خوشحال هم هستند و با علاقه کارشان را ادامه می دهند؟
آمار گیری خیالی من این نتایج را به همراه داشته:
· بعضی از افراد کلا بیکارند که شامل دو دسته هستند: کسانی که به دنبال یک کار هستند و کسانی که بی خیال هستند.کسانی که بی خیال هستند غالبا از داشتن یک پدر مایه دار بهره می برند!( نمونه افراد بی خیال را شبها در نقاط بالای شهر می توان دید در حال پرسه زدن و ...) فکر می کنم یک سوم افراد جامعه ما از دسته بیکاران هستند.
· بعضی از افراد هم هستند که از کارشان متنفرند و اصلا علاقه ای به آن ندارند . با بی میلی آن را انجام می دهند و هر کجا هم که بشود از انجام مسئولیت شانه خالی می کنند.تنها دلیلیشان برای انجام دادن آن کار این است که کار دیگری تدارند یا بلد نیستند و از درد مجبوری برای سیر کردن شکمشان آن کار را انجام می دهند. نیمی از افراد جامعه کاری ایران به نظر من از این دسته هسند.
· هستند افرادی هم که از کارشان راضی هستند ( اشتباه نشود راضی بودن و خوشحال بودن دو مقوله متفاوته) این دسته از شغلشان و حقوقی که می گیرند راضی هستند. شاید تا آخر سنِ کاریشان در همین شغل باقی بمانند. داشتن حقوقی در پایان ماه از هر چیزی برایشان مهمتر است. کارشان را انجام می دهند اما نه با جان و دل . بلکه برای اینکه حوصلشان سر نرود. اغلب جامعه کارمندان ما از این دسته هستند . البته به غیر از افرادی که در دسته دوم قرار گرفتند. پیشرفت شغلی از لحاظ دانش بعید است . فقط از لحاظ تجربه پیشرفتی حاصل می شود و البته از لحاظ پست و مقام با توجه به میزان چاپلوسی از آبدارچی تا وزیر کشور امکان ترقی هست. نیم دیگر از افراد جامعه کاری ما از این دست هستند.
· اما خب عده محدود و اندکی هم هستند که از کاری که انجام می دهند نه تنها راضی هستند بلکه با جان و دل آن را انجام می دهند. برای این افراد مادیات یکی از ارکان مهم شغلشان است . اما مسائل مهم دیگری مثل محیط کاری ، امکان پیشرفت هم از لحاظ کاری و هم دانش و تخصص کار وجود دارد.
دسته های دیگر:
دسته دیگری هم هستند که احتمالا تخصصی دارند ولی اصلا در رابطه با تخصصشان فعالیت نمی کنند. اغلب مدیران عالی مقام کشور از این دسته هستند. مثلا لیسانس میکروبیولوژی را می توان به عنوان مدیریت سازمان مخابرات یا مهندس شیمی را به عنوان ریسس فرهنگستان ادب منصوب کرد.
دسته دیگر هم از ما بهترون هستند که تمام پولی را که من در شصت سال کار مداوم می توانم به دست بیاورم یک روزه به دست می آورند. این افراد صاحبان پول های قلمبه هستند. خدا برکتشان دهد!
یادم میاد سالی که پیش دانشگاهی بودم و قرار بود کنکور بدم ، مشاور محترم کلاس کنکورمون یک سوالی پرسید. اول با یک حساب سر انگشتی برامون حساب کرد که اگر به طور متوسط روزی دو ساعت تلویزیون دیده باشیم تا به این سن که رسیده ایم چقدر از زمانمان برای تماشای این جعبه جادویی تلف شده است.می گفت از این تعداد ساعت شماها چند ساعت مطلب مفیدی یاد گرفتید؟ هیچکسی چیزی نگفت ...
آن زمان توصیه می کرد که فقط هفته ای دو ساعت از زمانمان را برای این کار اختصاص بدهیم. نمی شد. چرایش را یادم نیست اما هر روز حداقل یک ساعت تلویزیون می دیدم.آن زمان کله ام بوی قرمه سبزی می داد و از فیلم های الانم خبری نبود .فوتبال هم جالب تر بود. شاید چون هنوز حال و هوای بازی کردنش را داشتم.حال چند سالی از آن زمان می گذرد. هم من تغییر کردم و هم صدا و سیمای عزیزمان. بحثم این بار سیاسی نیست . بیشتر از جنبه فرهنگی می خواهم به این موضوع نگاه کنم.در حالت کلی دیگر تلویزیون را زیاد نمی بینم. مگر چی بشود نود یا یک سریال مثل سر آشپز را می بینم ( در گذشته سمپاتی هم نسبت به 20:30 داشتم اما الان دیگر متنفرم از این بحش خبری ). فوتبالمان هم چه در سطح باشگاهی و چه در سح ملی آنقدر می درخشد و زیبا و هیجانی بازی می کنند که هرتماشاچی پر و پا قرصی هم به فکر تماشای ورزشی دیگر می افتد. در این ده روز اخیر پی بردم اگر تلویزیون در زندگی ما ایرانی ها نبود کلی جلوتر بودیم. در این چند روز که تلویزیون در حقیقت هیچ چیز قابل دیدنی نداشت وقت زیاد آوردم . به طوری که توانستم کارهایی را که مدتی بود به بهانه نداشتن زمان عقب می انداختم انجام بدهم. تعدادی از فیلم هایی که ندیده بودم را دیدم ، تعدادی کتاب هایم را خواندم و به بحث موسیقی پرداختم. ذهن و فکرم هم راحت تر بود . چون تلویزیون نمی دیدم مسلما کسی هم نبود که بخواهد با زور چیزی ر ا ذهنم وارد کند.و از غزه و مردم آگاه و غیور و بحران مالی و بیکاری در آمریکا حرفی نبود.
شاید از این به بعد سعی کنم تحت هر شرایطی تماشای تلویزون را کم و کمتر کنم. و فقط زمانی که در کنار خانواده هستم مجبورم استثناهایی قائل بشوم. خدا را چه دیدی شاید پیشرفت مهمی هم کردم.
جالبه. برای من خیلی جالبه که با وجود این همه سانسور خبری و حجم تبلیغاتی صدا و سیما به نفع دولت ، باز هم عده زیادی هستند که قدرت تشخیص درست دارند و می دانند به کدام سمت باید حرکت کنند.نمونه اش هم این چند مراسم اخیر است. با وجود اینکه صدا و سیما به فوت آیت الله منتظری به چشم یک خبر عادی و غیر مهم پرداخته بود و حتی تا بعد از ظهر روز فوت ایشان از ذکر عنوان آیت الله پرهیز می کرد اما مردم باز هم نشان دادند که حقیقت آن چیزی نیست که از صدا و سیما پخش خواهد شد . از تشییع پیکر با حضور چشمگیر مردم در قم گرفته تا تعطیلی کامل بازار های شهر نجف آباد اصفهان.
مردم از هر فرصتی استفاده می کنند تا اعتراض خودشان نسبت به دولت را نشان بدهند.فرقی نمی کند نماز جمعه باشد یا روز قدس یا 16 آذر. از بدبیاری سران دولت درگذشت ایشان همراه شده است با تاسوعا و عاشورا. این روزها هم که تعطیل رسمی است و مردم با خیال راحت تری می توانند مراسم باشکوهی برای این عالم بزرگمان بگیرند.
از طرف دیگر فوت استاد پایور بود که در انبوه حجم تبلیغاتی در مورد هتک حرمت گم شد و فقط شبکه چهار آن هم در یک خبر پنج ثانیه ای این حادثه را اعلام کرد . به قدری این خبر سانسور شده است که خیلی از دوستانم بعد از یک هفته از خودم خبر دار شدند. کافیه فقط به دنبال عکس های مراسم تششیع پیکر استاد در اینترنت بگردید تا متوجه شوید که اوضاع از چه قرار است.
در اصفهان هم که خودم هم حضور داشتم برایم جالب بود که حتی از تهران هم برای این مراسم به اصفهان آمده بودند.برای مراسمی آمده بودند که هیچگونه تیلیغی نداشت و مردم بودند که همدیگر را خبر دار می کردند. ظرفیت مسجد بر خلاف روال معمول این چنین مراسم هایی پر بود . از حضور استاد کسایی و علیرضا افتخاری بگیرید تا مدیر حوزه هنری تا شاگردان مقیم اصفهان استاد پایور حضور داشتند.
خدا را شکر که هنوز هم قادر به تشخیص راست از دروغ هستیم.

حدود های سال 1320 بود که استاد ابوالحسن صبا نگرانی زیادی داشت که یعد از حسنعلی وزیری سنتور نواز چیره دست دیگری وجود نخواهد داشت.تصمیم گرفت شاگردانی را تربیت کند تا در سنتور نوازی ادامه راه حسنعلی وزیری باشند. برای همین داشته ها و نظریه های خود را به فرامرز پایور که از 17 سالگی در محضرش حاضر شده بود آموخت. بعد از مرگ حبیب سماعی در سال 1325 و رکود چند ساله سنتور نوازی بسیاری به این نتیجه رسیده بودند که ساز سنتور در مسیر زوال و نابودی است. اما فرامرز پایور بود که با مضراب هایی که به ندرت به این توازن و بالانس می شود پیدا کرد سنتور را سازی ابدی کرد. پیشرفت فرامرز پایور به قدری بود که بارها به همراه استادش صبا به روی صحنه رود و آثاری در رادیو ضبط نماید. پس از درگذشت صبا در سال 1336 به آموخته های خود اکتفا نکرد و نزد استادانی مانند عبدالله دوامی ، موسی معروفی و نورعلی برومند رفت.
فرامرز پایور پس از حدود ده سال مریضی و خانه نشینی چهارشنبه درگذشت و شنبه برای همیشه در قطعه هنرمندان بهشت زهرا آرام می گیرد.
زمانی که داشتم برای فوت استاد پرویز مشکاتیان مطلب می نوشتم مرتب به خودم امیدواری می دادم که اگر مشکاتیان رفت ، پایور هست که امیدی برای ما باشد . حالا که پایور هم رفته امید ما هم از بین رفت. فرامرز پایور کسی بود که سنتور را که در دست فراموشی و زوال بود ، به یکی از پر طرفدار ترین ساز های ایرانی حال حاضر بدل کرد.
فکر نمی کنم سالی به این بدی برای سنتور نواز ها دیگر اتفاق بیافتد. به خودم ، جامعه سنتور نوازها و دوستداران موسیقی تسلیت می گویم.
*تیتر روزنامه تهران امروز برای فوت استاد پایور
پی نوشت: دوستداران اصفهانی آن استاد بدانند که مجلس بزرگداشتی برای استاد فرامرز پایور روز جمعه ۲۷ آذر با حضور شاگردان مقیم اصفهان استاد در مسجد باب الرحمه واقع در دروازه دولت از ساعت ۹ الی ۱۲ برگزار می شود.
این چند روز مشکل خاص نبوده. مهمان شهرمان که رفت با کلی مصوبه برای زیر و رو کردنمان. با کلی ابراز امیدواری برای حل مشکلات و با کلی ....
این داستان را در فیلمی به نام شک DOUBT دیدم و پسندیدم . دوست داشتم اگر شماها هم نشنیده اید بشنوید:
روزی زن میانسالی به نزد کشیش رفت و به او گفت : من به اشتباه گناهی را به مرد همسایه مان نسبت دادم و آن را برای یکی از همسایه هامان تعریف کردم. دیشب خوابی دیدم که در آن مریم مقدس انگشت اشاره اش را به سمت من گرفته است . آیا گناهی مرتکب شده ام؟
کشیش گفت بله. بله گناه کبیره ای مرتکب شده اید.
زن گفت چکار باید بکنم . آیا با اعتراف کردن گناهم پاک خواهد شد.
کشیش گفت نه به این زودی. باید یک بالش پر را به پشت بام خانه ات ببری و با چاقو آن را پاره کنی. برو اینکار را بکن و برگرد.
فردای آن روز زن برگشت و گفت همین کار را کردم.
کشیش گفت ؟: خب چه اتفاقی افتاد.
زن جواب داد :پر . پر بود که در هوا پخش شد . مانند اینکه در محله ما برف بیاید.
کشیش گفت: باید بروی و تمامی پر ها را جمع کنی و برایم بیاوری.
زن گفت امکان ندارد . چون من نمی دانم این پرها کجا ها ممکن است رفته باشد.
کشیش گفت : غیبت هم نقش همین پر را دارد و تو نمی توانی به راحتی آبروی رفته را باز گردانی....